تبليغاتX
من تجسم عذابم....

دیر گاهی در انتهای سکوت شب

در گوشه اتاق تاریک اتاقم می نشینم

به او می اندیشم

و خط بی انتهایی از اندیشه های مبهم از ذهنم می گذرد

اگر امشب آخرین باشد

و اگر در غمنامه زندگی من فردایی وجود نداشته باشد

آیا احساس قلبی من به او دچار موج تردید نخواهد شد؟

اگر برای من فردایی نباشد

آیا هرگز او خواهد دانست که چقدر دوستش داشتم؟

و آنجاست که از خود می پرسم

آیا تلاش من کافی بود؟

تا نشان دهم که او تنها کس من است؟

و آیا توانستم عشق را در صفحه سپید قلب او بنگارم؟

آیا من چنین فرصتی خواهم داشت؟

تنها هراس من این است

که اکنون جایی باشم که فرصت دومی برایم وجود نداشته باشد....

اگر فردا هرگز نرسد

روح احساس تا ابد به سکوت من اسیر خواهد شد...

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 11:35 توسط یاسمن |


 

 

اونکه نخواست پیشم باشی باید خودش صبرم بده

خدا گرفتی عشقمو جواب قلبمو بده

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 14:54 توسط یاسمن


 

توی طبقه دهم زن و شوهری رو كه همیشه به لاو تركوندن مشهور بودن در حالی دیدم كه بدجوری همدیگه رو میزدن.

توی طبقه هشتم می نامزدش رو تو وضعی پیدا كرد كه با بهترین دوستش همبستر شده بود


تو طبقه ششم هنگ بیكار طبق معمول هرروز 7 تاروزنامه خریده بود تابلكه یه كاری پیدا كنه




رز توی طبقه چهارم دوباره با دوست پسرش دعوا راه انداخته بود


لی لی توی طبقه دوم هنوز به عكس شوهرش كه 6ماه پیش از دست داده بود زل زل نگاه میكرد


اما حالا فهمیدم كه هر كسی مشكلات ونگرانیهای خودشو داره


آدمهایی كه تا چند لحظه پیش دیده بودمشون حالا داشتن افتادن من رو تماشا میكردن

‌بادیدن خودكشی من ممكنه حس كنن اوضاع خودشون خیلی هم بد نیست.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 14:52 توسط یاسمن


+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 18:33 توسط یاسمن


مثلا من مامانم توام باب خب؟... بعد مثلا ما خيلي همديگرو دوس داريم خب؟ مثلا دوتا پسر داريم كه خارج درس ميخونن خب؟ دخترم نداريم خب؟

-چرا؟ عروسك كه داريم...

- آخه دخترمون گناه داره به دنيا بياد... بعدا ميريم از بهشت مي گيريمش!

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 19:43 توسط یاسمن |


+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:16 توسط یاسمن |


+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:47 توسط یاسمن |


 شيطان عاشق خدا بود ... مي خواست تنها عاشقش باشد ... فرياد زد ... خدا نفهميد ! . . . خدا بزرگ بود ... مي خواست عاشقي کند ... آدم را آفريد! . . . سالها پيش آدم خدا را از ياد برد ... آدم عاشق شيطان شد ! اين وسط خدا تنها ماند ... به همين سادگي

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 16:47 توسط یاسمن


افق روشن

 

روزی ما دوباره کبوترانمان را پیدا خواهیم کرد

 

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

 

روزی که کمترین سرود بوسه است

 

و هر انسان برای هر انسان برادری ست

 

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

 

قفل افسانه یست

 

و قلب برای زندگی بس است

 

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

 

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

 

روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست

 

.تا من به خاطر آخرین شعر رنج قافیه نبرم

 

روزی که هر لب ترانه یست

 

تا کمترین سرود بوسه باشد

 

روزی که مهربانی با زیبایی یکسان شود

 

روزی که ما دوباره برای کبوترانمان دانه بریزیم

 

من آن روز را انتظار می کشم

 

حتی روزی که دیگر نباشم

 

احمد شاملو

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:39 توسط یاسمن


اي واي دگر نفس ندارد

دردا پدرم چگونه مردي؟

 مارا به كه مسپاري آخر؟

 خود را كه به خاك غم سپردي

 بي پا شدم اين چه دستبري است؟

اي باد گلم ز دست بردي

بي مه شده اي سپهر بي مهر

بردي مه من به دستبردي

من همسفر تو بودم آخر

 اين دفعه چرا مرا نبردي؟

شهریار(با اندکی تصرف!!!!!)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 22:25 توسط یاسمن



به نام خوب خدا"
پر از عطر باران مي شود ذهنم
هر بار که تجسم مي کنم تو را
يادم مي آيد کودکيم
و مي روم و غرق مي شوم در لحظه هايش
مي خندم به ياد روزهاي خوب با تو بودن
و اشک مي شود بغضم
و مي ريزد بر گونه هايم
و مي بينم خود را
با چکمه هاي پدر بزرگ
در کوچه هاي خاکي روستا
و مي شنوم صدايي از دور
که نزديک مي شود
نفس نفس مي زند و با اشک مي گويد :
پدرت رفت . مرد .ديگر نيست"
و مي دوم
و هي زمين مي خورم
و چکمه ي پدر بزرگ توي کوچه جا مي ماند
و مادر
که دليل رنگ پريدگي ام مي پرسد
و سکوتم و بغضم که نمي شکند و-
- ديگر چيزي جز اشک يادم نيست
و حال
بعد از گذشت اين همه سال
قلبم هنوز باور نمي کند رفتنت را
و هنوز انتظار مي کشد آمدنت را
و من تنها يک سنگ قبر مي بينم
و از بر مي خوانم نوشته اش را
...
بودنت گرفتار طوفان حادثه شد
و رفتي...

۲۲/۱/۸۷

چهارمین سالگرد فوت پدر مهربانم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:23 توسط یاسمن |


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 19:34 توسط یاسمن


چه آسان، معاني کلمات پيش چشمم رنگ مي بازند. خاطرهها افسانه مي شوند و افسانه ها حقيقت . گم ميشوم ميان مفاهيم خوب و بد . انگار مردم جادو شده اند . نميدانم کجاي قصه ام اشتباه بود که ديگر لالايي هاي هر شب ، طفل بي پناه وجود مرا حتي به خواب، اميدوار هم نميکند ! هر ساختمان که بناي ساخته شدن داشته باشد بايد از ابتدا بر پي و شالوده اي استوار باشد که توان استقامت آن را داشته باشد . سخت است تماشاي درهم شکستن بلور خيال که انتظار داري به سختي سنگ خاراي حقيقت باشد . سخت است حکم دادن به اسارت ذهن فقط به گناه آنکه جسم را تاب تحمل پرواز نيست. شايد آن زمان که مدينه فاضله ام را بر زمين خاکي ميساختم بايد فکر اينجايش را هم ميکردم . نوشته هايم سپيدند، دنيايم سپيد، فردا سپيد، آدمها سپيد، قصه ها سپيد، دلها سپيد .... و ناگهان تابش نور سياهي، برف سپيد افکارم را آب ميکند . نوري که از جنس نور نيست. از جنس شب است . نوري که ميسوزاند عمق وجودم را! و بي شرمانه برفي که نه سرد است، بلکه گرمي شعله هاي نوشته هايم از آن جان ميگيرد را تهديد به مرگ ميکند . آب در هاون ميکويم که با مداد سپيد، قصد پاک کردن لکه هاي سياه زندگي را دارم! در تقابل سياهي هاي اطرافم با سپيدي افکارم حق را به کدام بدهم؟ در کدام دنيا زندگي کنم؟ مگر مي توان در دنياي سياهي ها با عينک سپيدي قدم برداشت؟ خسته و افسرده ميشوم وقتي که نقاشيها ارزش مداد سپيد جعبه مداد رنگي را درک نميکنند . وقتي که آدمها خاکستري شدن و خاکستري ماندن را به هر چيز ديگر ترجيح ميدهند . وقتي که ابرهاي خاکستري بر خورشيد دلشان نقاشي ميکنند . ولي آيا مي توان بي تفاوت بود ؟

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 13:48 توسط یاسمن |


سلام خوبین؟ سال نو مبارک... چی بگم؟ آخه آپ کنم که چی بشه؟! هیچی نمیدونم... نمی فهمم... مگه خودم نخواستم؟ حالا چه مرگمه؟ خسته شدم؟ بیخود کردم!!!!! واقعا شدم تجسم عذاب...

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 19:24 توسط یاسمن |


کاش کسی از دلدادگیم نزد تو میگفت .......
کاش بودی تا بی تو سادگیم جای خود را به فریب و نیرنگ و دروغ نمیداد ......
دیر است سخنی از آغاز باید گفت
کاش ها را فراموش،سپرده عاشقانه باید گفت
که من لحظه نخواهم،زندگی ترانه است باید گفت
ز بی انتهای عشق تا معراج بودن
اینگونه است عشق اهورایی من
قسم به پر و پروانه و شمع که من گر گرفته از زندگیم

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 16:4 توسط یاسمن |


چشم چشم دو ابرو

نگاه من به هرسو

پس چرا نیستی پیشم

نگاه خیس تو کو؟

گ.ش گوش دوتا گوش

دودست باز یه آغوش

بیا بگیر قلبمو...

یادم تو را فراموش!

چوب چوب یه گردن!

جایی نری تو بی من

دق میکنم میمیرم

اگه دور بشی از من

دست دست دو تا پا

یاد تو مونده اینجا

یادت میاد که گفتی...

بی تو نمیرم هیچ جا..!

من؟من؟یه عاشق

همون مجنون سابق!

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 16:29 توسط یاسمن |


 

 بخواب گله شکستني که شب داره سر مي رسه

                                                                              مهلت عاشق بودنم داره به اخر مي رسه

    نگاه نکن به اسمون خورشيد خانوم رفته ديگه

                                                                           اينجا کسي از قديما قصه و شعري نمي گه

   از خواب نمي پره کسي وقتي که برگا مي ريزن

                                                                             شقايق هاي بي پناه اسير دسته پاييزن

   بخواب قشنگو موندني که دنيا ديدن نداره

                                                                           گلاي خشک و کاغذي که ديگه چيدن نداره

                        

   مرز حصار و انتظار غم تو غبار جا ده هاست

                                                                             تو اين غبار بي کسي پروانه بودن اشتباس

   همدم غصه هاي من زخمي بغضه  خاطرس

                                                                           اما هنوزم غروبا عاشقي پشته پنجرس

                     

 همش غروب همش غروب يه جاده و صد تا خزون

                                                                          دلم مي گيره واسه غربت پاک باغچمون

                           

  بخواب فصاخت سحر که ديگه تو دنياي ما

                                                                   چراغي روشن نمي شه با دسته سرده ادما

 

 


 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 19:50 توسط یاسمن |


هنوز هم با دلهره به كوچه سرك مي كشم

به ياد روزهاي گذشته

اين بار پسركي لبخندي ميزند و مرا به عشقي دعوت مي كند

نگاهش مي كنم

او از جنس توست

لبخندش همانند توست

نگاهش همانند نگاه توست

ياد روزي مي افتم كه بازيچه دستت شدم

من هم لبخند ميزنم

به دعوتش پاسخ مثبت مي دهم بي هيچ احساسي نسبت به او

مي خواهم اينبار من گرداننده بازي باشم و او بازيچه دست من

او از جنس توست و همانند تو

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 13:41 توسط یاسمن



نور بر تن اب
      برتن برکه اشک
باز شب مهتاب است
تو بخواب اي فرهاد
بيستون آرام است
قصه ات رويا شد
دگر از عشق تو و ليلي و مجنون دگرها ؛
خبري نيست بخواب
که دگر عشق بهايي دارد
هم تراز زر و سيم
عشق امروز دگر
عشق ايراني ديروز نشد
تو بخواب اي فرهاد
که دلم غمگين است
دگر از عشق سيرم

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 13:40 توسط یاسمن |


سلام خوبين ؟ عزيزان اين وب منو هك كردن ولي من دوباره زدم با اين كار فقط آرشيو دو سالم از بين رفت وگرنه هيچ ضرر ديگه اي به هيچ كس و هيچ چيز ديگه اي نزدن واقعا واسه اين آدم عقده اي متاسفم كه وبمو هك كرده

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 16:9 توسط یاسمن |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386



پیوندها

Just For Myself
عشق رويايي


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS


بهترين كدها و دانلودها در دانلودستان مينوس